تک پارتی

Fatemeh Fatemeh Fatemeh · 1402/2/22 18:12 · خواندن 2 دقیقه

روز روز گاری یک دختر ی بود که بامادربزرگش زندگی می کرد و مادر و پدر دختره 1سال پیش بر اثر تصادفی مردن و دختره 19سالش بود وبرای خرج دراوردن باید کارمی کرد تا کمک خرج مادر بزرگش باشه.... ومیریم به روزی که دختره روز اول کاری شو شروع می کنه و کار دختره پیش خدمت کافه ای است که یک روز یک پسر بارنگ موی طلایی و چشمای سبز در کل جذاب بود ودختر که بیشتر دقت کرد دید که بله ادرین اگرستته مدل معروف پاریس که می گن 19سالشه
*************************************************                               از زبان ادرین 
ادرین: رفتم پیش پیش خدمت که داشت منو نگاه می کرد ومنم داشتم نگاهش می کردم و غرق چشمای دریایش شده بودم که گفت.. اقای اگرست چی میل دارید براتون بیارم

مرینت: که بهش گفتم اقای اگرست چی میل دارید براتون بیارم گه گفت... ادرین صدام کن گه گفتم.. چی🤨که گفت... ادرین صدام کن نه اگرست که گفتم... بله اقا ادرین که گفت.. ادرین خالی صدام کن که گفتم.. باشه ادرین 
حالا چی میل دارید براتون بیارم که گفت... می شه اسمتو بدونم که گفتم... مرینت.. مرینت دوپنگ چنگ وگفت.. اهان باشه اگه می شه یه چیز کیک بیارید که گفتم... باشه
************************************************** 2ماه بعد
مرینت: داشتم می رفتم سرکار که چییییی ادرین 
ادرین: سلام مرینت اومدم که باهم بریم کافه می خوای همراهت بیام؟ 
مرینت: قلبم داشت توند میزد که با تته پته گفتم با... باش... باشه
                       توی کافه

مرینت: داشتم شفارش های بقیه رومی گرفتم که... 
ادرین: مرینت داشت سفارش هارو می گرفت که من رفتم جلوش وزانو زدم گفتم... 
مرینت: ادرین جلوم زانو زد و از من خاستگاری کرد من خشکم زده بو اخه توی 2ماه چطور عاشق من شده بود
ادرین: مرینت کپ کرده بود و همه به ما نگاه می کردن که مرینت گفت.. 
مرینت: ادرین داشت به من نگاه می کرد که من با تته پته گفتم... 
ادرین: مرینت با تته پته گفت ب.... بل... بله ومنم... 
مرینت: گفتم بله که منو بغل کرد و درگوشم گفت دوست دارم منم گفتم... من بیشتر
**************************************************
راوی.. یعنی بنده خوب ازداستان دور نشیم
2سال بعد 
ادرین: بدوبدو رفتم سوار ماشین شدم رفتم بیمارستان که دکتر گفت.. 
دکتر: اقای اگرست تبریک می گم بچه هاتون سالم به دنیا اومدن 
ادرین: از حرف دکتر خوشحال وگفتم می شه برم ببینمشون 
دکتر: اره
ادرین: رفتم دیدم 1دختره 2تاپسر.. دختره شبیه من بود.. پسره شبیه مرینت و اون یکی دیگه چشماش شبیه مرینت و موهاش هم رنگ من  خیلی خوشگل بودن که دیدم مرینت چشماشو واکرد ومن بغلش کردم و ازش پرسیدم خوبی ولب خندزدم که گفت.. 
مرینت: ادرین گفت خوبی و من گفتم.. اره خوبم بچه هاچی اونا خوبن.. گفت اره ی سه قلوی  خشگل... 
*************************************************
راوی: واز اون موقع 15سال می گذره ولان بچه ها بزرگ شدن و مرینت و آدرین با سه تا بچشون زندگی کردن
**************************************************خوب خوب اینم از داستان امیدوارم خوشتون اومده باشه 

و تامی تونید از کنار هم بودن لذت ببریدچون زندگی دوباره ای وجودنداره🙂🖤